اول اردیبهشت، روز آغاز نگارش کتاب گلستان، در ایران، روزِ سعدی نامیده شده است. به همین مناسبت به لطف همکار گرامی جناب آقای امیر غفاری از شرکت گروه صنعتی گلرنگ، پادکستی فراهم آوردهایم که توجه شما را به شنیدن آن دعوت میکنیم:
متن این پادکست نیز در ادامه تقدیم حضور علاقهمندان شعر و ادب پارسی میشود.
به نام خداوند جان آفرین
وقتی دل سودایی، میرفت به بستانها
بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحانها
گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها
ای مهر تو در دلها، وی مهر تو بر لبها
وی شور تو در سرها، وی سرّ تو در جانها
تا عهد تو در بستم، عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها
تا خار غم عشقت، آویخته بر دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستانها
آن را که چنین دردی، از پای در اندازد
باید که فرو شوید دست از همه درمانها
گر در طلبت رنجی، ما را برسد، شاید
چون عشق حرم باشد، سهل است بیابانها
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش
میگویم و بعد از من، گویند به دورانها
شیخ اجل استاد سخن ابومحمد مشرفالدین مصلح بن عبدالله ملقب به سعدی شیرازی یکی از پنج شاعر بزرگ پارسی زبان است که شهرت او هم در نظم و هم در نثر، ذیل موضوعات عرفانی و اخلاقی زبانزد عام و خاص است. او در حدود سالهای 600 تا 615 هجری قمری و به تعبیر دیگر در سال 585 هجری در شهر زیبای شیراز دیده به جهان گشود. علوم مختلف را در مدرسه نظامیه بغداد که از مهمترین مراکز علم و دانش در سراسر جهان اسلام بود فرا گرفت و در طول زندگی به سفرهای زیادی از جمله شام، مراکش، حجاز، آسیای مرکزی و هندوستان رفت و کسب تجربیات بسیاری کرد. از سعدی کتابهای زیادی بر جای مانده است ولیکن یکی از زیباترین و کاربردیترین آنها کتابی است تحت عنوان «بوستان»؛ کتابی به نظم و در قالب مثنوی و یکی از شاهکارهای ادب پارسی، نه تنها به زعم پارسی زبانها بلکه به گفتار بزرگان ادبیات دنیا، و شاید بتوان آن را جزو 10 کتاب برتر ادبیات تاریخ جهان نام برد. این کتاب مجموعهای از یافتههای سعدی است که به قول خودش «به شهد عبارت برآمیخته» و «به پرویزن معرفت بیخته»؛ یعنی کلام را به شهد و شیرینی آمیخته و غربالی به دست گرفته و اضافاتش را رد کرده و بخشهای نابهایش را جدا کرده است.
چو خرما به شیرینی اندوده پوست
(یعنی ظاهرش نرم و شیرین است).
چو بازش کنی استخوانی در اوست
(یعنی وقتی بازش میکنی و به بطنش که میرسی بسیار عمیق و پر معناست.)
این کتاب 10 باب دارد و هر کدام در فضای مختلف و متفاوتی سروده شده است. ابتدا این بابها را نام برده، توضیح مختصری در خصوص آنها داده، سپس در مورد مقدمه صحبت میکنیم. البته با این کار خودم را دارم میبندم به سعدی؛ چرا که گفت:
نگویم نسبتی دارم به نزدیکان درگاهت
که خود را بر تو میبندم به سالوسی و زراقی
یعنی در واقع من با این کار خودم را به این کتاب گره میزنم چرا که بوستان 700 سال است که مانده و این ماندگاری رمز موفقیت این کلام است.
وقتی وارد بطن این کتاب میشویم دو نکته را در مییابیم. اول اینکه بسیاری از مثالهایی که امروزه ما به عنوان یک فارسی زبان استفاده میکنیم از همین کتاب بوستان است و ما آنها را سینه به سینه شنیدهایم ولی رفرنس و مرجع را از نزدیک مطالعه و بررسی نکردهایم.
نکته بسیار مهم دوم این است که در این روزگار تنهایی یا روزگار مجازی، حقیقتهایی در این کتاب است که زندگی ما را به حقیقت و واقعیت زندگی نزدیک میکند و این حقیقتها در قالب حکایات شیرین و کوتاه، نه مطالب طولانی و خارج از حوصله، بیان میشود. این از آن جهت حائز اهمیت است که انسان آنقدر مجال و زمان ندارد که دائم حرف بزند و رسیدن به نتایج را مطول کند؛ و چه زیبا که به صورت مختصر و مفید مغز و جان کلام را بیان کند.
حال در ابتدا بابها را نام برده و توضیح مختصری در مورد آنها میدهم.
باب اول در عدل و تدبیر و رای
نخستین باب بوستان که به عدالت، خردورزی و شیوهی درست فرمانروایی و حکومتداری اختصاص دارد. سعدی در این باب سعی دارد بگوید حاکم عادل، ستون جامعه است و ظلم، ریشهی ویرانی کشورهاست.
باب دوم احسان
در این باب سخن از نیکی، بخشش، دستگیری از نیازمندان و مهربانی با خلق است. سعدی احسان را برترین عبادت دانسته و میگوید انسان زمانی به کمال میرسد که خیرش به دیگران برسد.
باب سوم عشق و مستی و شور
این باب روح عاشقانهی سعدی را آشکار میسازد. سعدی عشق الهی را جوشش روح انسانی دانسته و آن را راهی برای رسیدن به خدا و پالایش درون میداند.
باب چهارم تواضع
سعدی تواضع را زینت انسان دانسته و قائل بر این است که هیچ افتخاری برتر از ادب و فروتنی نیست. قطعاً به گوشمان این شعر زیبا رسیده است که میگوید:
یکی قطره باران ز ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جایی که دریاست من کیستم
گر او هست حقا که من نیستم
چو خود را به چشم حقارت بدید
صدف در کنارش به جان پرورید
سپهرش به جایی رسانید کار
که شد نامور لؤلؤ شاهوار
بلندی از آن یافت کو پست شد
در نیستی کوفت تا هست شد
باب پنجم رضا
سعدی در این باب انسان را به خشنودی از تقدیر الهی و آرامش در برابر ناملایمات زندگی دعوت میکند. در واقع میگوید که شکایت از روزگار، آرامش را میرباید و رضای قلبی سرچشمهی شکر و سعادت است.
باب ششم قناعت
تصور ما از قناعت کم خوردن و کم پوشیدن است ولیکن نظر سعدی چیز دیگری است. سعدی بیان میکند که منظور از قناعت، ایجاد تعادل در ابعاد مختلف زندگی است؛ یعنی ما بهگونهای زمان خودمان را صرف کنیم که در ابعاد مختلف زندگی بتوانیم وقت برای همه ابعاد داشته باشیم. اگر من تمام زندگی و ساعتهای خودم را صرف خوردن و خوابیدن بکنم پس کی غذای روح را تأمین کنم؟ کی به روانم بپردازم؟
باب هفتم تربیت
این باب به آموزش پرورش و نقش تربیت در ساخت انسان میپردازد. سعدی با نگاهی ژرف اهمیت تربیت درست را در رشد فرد و جامعه بیان میکند.
باب هشتم شکر بر عافیت
سپاسگزاری بر نعمتهای خداوند موضوع این باب است و تأکید دارد که انسان باید در رفاه و تندرستی شاکر خداوند باشد، نه این که فقط هنگام سختی به یاد حضرت باریتعالی بیفتد.
باب نهم توبه و راه صواب
این بخش به بازگشت انسان به نیکی و پرهیز از گناه اختصاص دارد. سعدی در این باب از رحمت الهی گفته و باور دارد که درِ بخشایش خداوند همیشه گشوده است.
باب دهم مناجات و ختم کلام
در آخرین باب، سعدی با زبان مناجات و نیایش سخن میگوید و کتاب را با یاد خداوند و ستایش او به پایان میبرد.
حال در اینجا به مقدمه یا دیباچه میپردازیم. در این مقدمه، حالی مستتر است که ما آن را به عنوان خدا یا مفهومی به اسم خدا میشناسیم. خدا برای هر کسی معنایی دارد و هر کسی از ظن خود او را میشناسد. سعدی نیز به روش خود او را میشناسد و میگوید خدایی که من میشناسم و برای او عشق میورزم این خصوصیات را دارد:
به نام خداوند جان آفرین
حکیم سخن در زبان آفرین
خداوند بخشندهی دستگیر
کریم خطابخش پوزشپذیر
عزیزی که هر کز درش بر بتافت
به هر در که شد هیچ عزت نیافت
سرِ پادشاهان گردنفراز
به درگاه او بر زمین نیاز
نه گردنکشان را بگیرد به فور (یعنی به تندی)
نه عذرآوران را براند به جور
و گر خشم گیرد به کردار زشت
چو باز آمدی ماجرا درنوشت
در اینجا مثالهایی ملموس میزند:
اگر با پدر جنگ جوید کسی
پدر بیگمان خشم گیرد بسی
اگر خویش راضی نباشد ز خویش (خویش به معنای فامیل)
چو بیگانگانش براند ز پیش
اگر بنده چابک نباشد به کار (بنده در این جا به معنای زیردست است)
عزیزش ندارد خداوندگار (یعنی رئیس او را عزیز نمیدارد)
اگر بر رفیقان نباشی شفیق
به فرسنگ بگریزد از تو رفیق
اگر ترک لشکر کند لشکری
شود شاه لشکر کش از وی بری
و در ادامه خداوند را توصیف میکند:
ولیکن خداوند بالا و پست
به عصیان در رزق بر کس نبست
ادیم زمین سفرهی عام اوست (ادیم زمین یعنی پهنهی زمین)
چه دشمن بر این خوان یغما، چه دوست
وگر بر جفا پیشه بشتافتی (یعنی اگر بر گناهکاری حمله کند)
که از دست قهرش امان یافتی؟ (چه کسی میتواند از دستش نجات پیدا کند)
چنان پهن خوان کرم گسترد
که سیمرغ در قاف قسمت خورد (یعنی حتی سیمرغ در کوه قاف هم که باشد روزی دارد)
مر او را رسد کبریا و منی
که ملکش قدیم است و ذاتش غنی
یکی را به سر برنهد تاج بخت
یکی را به خاک اندر آرد ز تخت
(همان طور که خداوند میفرماید: تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ)
کلاه سعادت یکی بر سرش
گلیم شقاوت یکی در برش
خلاصه در ادامه، اوصاف و صفات حق را چنان زیبا و استادانه بیان میکند که شنونده را مسحور میسازد.
سپاسگزارم از حوصله و صبر شما و در پایان کام شما را شیرین میکنم با غزلی زیبا از سعدی شیرین سخن:
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نهایم اینت بلعجب
در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
ما خود نمیرویم دوان در قفای کس
آن میبرد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتادهاند که ما صید لاغریم
ثبت ديدگاه
برای ثبت دیدگاه باید وارد شوید.