دریاشود آن رود قسمت ششم

کار دیگری نمی‌توانستم بکنم. بنابراین باز هم به بازار امین‌الملک رفتم. باز هم با تمام مغازه‌دارها درباره پودر اورال صحبت کردم و باز هم کسی چیزی نخرید. روزها گذشت و رفت‌وآمد هر روزه من به بازار امین‌الملک و اصرارم برای فروش، مرا با مغازه‌دارها آشنا کرد. بعد از روزها پیگیری و اصرار موفق شدم جنس را امانی در مغازه بعضی از آن‌ها بگذارم. حالا کارم شده بود این که هر روز بپرسم که کسی چیزی فروخته است یا نه. روند فروش بسیار ناامید کننده بود. گاهی تک و توک، چیزی از پودرها می‌فروختند و پورسانت بسیار اندکی به من می‌رسید. تصمیم گرفتم تحرکم را بیشتر کنم.تمام روز این در و آن در می‌زدم و شب خرد و خسته به خانه بازمی‌گشتم. تابستان بود و گرما، اما من شلوار زمستانی پایم بود. پولی نداشتم تا شلواری دیگر تهیه کنم. همان شلوار را مرتب همسرم می‌شست و من به پا می‌کردم. اگر پاره می‌شد باید وصله‌اش می‌زد. اما من هنوز امید داشتم و هنوز در حرکت بودم. مسیر خانه تا بازار مسیری طولانی بود و گاه من برای صرفه‌جویی در هزینه‌ها پیاده به بازار می‌رفتم. یک روز در خیابان بوذرجمهری یک نفر را دیدم که دوچرخه‌ای را با خود همراه دارد. نگاهی به دوچرخه کردم. دوچرخه فرسوده‌ای بود و لاستیک‌های کهنه‌ای داشت. قصد داشتم عبور کنم و بگذرم اما در یک لحظه به نظرم رسید سؤالی از مرد بکنم. پرسیدم: «این دوچرخه را چرا دستت گرفته‌ای و سوار نمی‌شوی؟» گفت: «پنجر است.» بعد مثل این که جرقه‌ای در ذهنش شعله کشیده باشد، پرسید: «می‌خریش؟» ناگهان در نظرم مجسم شد که هر روز می‌توانم با این دوچرخه این مسیر طولانی را بدون صرف هزینه طی کنم. علاوه بر این می‌توانستم با دوچرخه به جاهای زیادی سر بزنم. گفتم: «آره می‌خرم، چند؟» گفت: «پنج تومان» گفتم: «ندارم.» گفت: «چه‌قدر داری؟» گفتم: «من سه تومان و پنج ریال دارم.»  گفت: «همان سه تومان و پنج ریال را بده این را بردار و ببر.» گفتم: «نمی‌شود. این پنچر است. باید پنچری‌اش را بگیرم. خرج هم برای خانه می‌خواهم. من زن و بچه دارم.» گفت: «خب سه تومان بده.» گفتم: «نه! باز هم صلاح نیست من سه تومان پول این دوچرخه کهنه و فرسوده را بدهم.» گفت: «پس چه‌قدر می‌خواهی بدهی؟» گفتم: «۱۵ ریال که دو تومانش هم بماند برای خودم.»

راضی شد و دوچرخه را به من فروخت. دوچرخه را گرفتم و راه افتادم.حس خوبی بود و می‌توانست برای من آغاز حرکت‌هایی تازه باشد.

این #داستان ادامه دارد…

#قسمت_ششم_دریاشود_آن_رود

Leave A Comment