محبت متقابل (خاطره‌ای درباره‌ی بنیانگذار گروه صنعتی گلرنگ از آقای فرج‌اله فضلعلی، بازنشسته گروه صنعتی پاکشو)

من در طول کارم در گروه صنعتی پاکشو کارهای متفاوتی انجام داده‌ام؛ در دوران صادرات میوه با ماشین خاور به تویسرکان می‌رفتم و میوه به تهران می‌آوردم؛ راننده سرویس هم بودم و همکاران را از خانه‌هایشان به کارخانه می‌بردم و بازمی‌گرداندم و در بین آن به کار پخش محصولات مشغول بودم و خیلی کارهای دیگر.

من پیش از آن که کارخانه پاکشو تأسیس شود، از همان بچگی حاج آقا را می‌شناختم و ایشان را دوست داشتم. خاطره‌ای هم که می‌خواهم تعریف کنم درباره همین دوست داشتن حاج آقاست. همه کارگرها حاج آقا را دوست داشتند و من این موضوع را بهتر از هر کس دیگری درک می‌کردم. چون من راننده مینی‌بوس بودم و علاوه بر سرویس، آدم‌های زیادی را سوار می‌کردم و می‌دیدم که اغلب وقتی چند نفر با هم دوست و رفیقند توی ماشین مشغول گپ‌وگفت و برخی اوقات غیبت می‌شوند. گاهی کارگرها هم که در مینی‌بوس می‌نشستند ممکن بود از دست کسی عصبانی باشند و پشت سرش حرف بزنند؛ اما وقتی اسم حاج آقا می‌آمد با این‌که حاج آقا به اصطلاح کارفرمایشان بود، هیچ‌ وقت آن‌ها در مورد حاج آقا جز از خوبی و بزرگواری نمی‌گفتند و همین احساس واقعی و قلبی به خوبی محبت متقابل کارگران و حاج آقا را نشان می‌داد.

پاسخ دهید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: